مصاحبه با جانباز - صفحه 5

آخرین اخبار:
مصاحبه با جانباز
خاطره نگاری جانبازان؛

روایتی از ایثار در تپه کله‌قندی/وداع با همرزم شهید

جانباز رضا طهماسبی از لحظات فراموش‌نشدنی جنگ می‌گوید؛ زمانی که برادر همرزم اصفهانی‌اش در تپه کله‌قندی به شهادت رسید و او وظیفه انتقال پیکر پاکش را بر عهده گرفت. این مسیر سه کیلومتری شیب‌دار با پیکر شهید بر دوش، برای او تنها نمادی از ادای وظیفه برادری بود، بی‌آنکه سختی یا خستگی را احساس کند.

خاطرات یک رزمنده از جبهه، اسارت و ایستادگی در برابر دشمن

سید حسن طباطبای جعفری، رزمنده‌ای که در دوران جنگ تحمیلی با ایمان و انگیزه‌ای راسخ به جبهه رفت، در دل درگیری‌ها و سختی‌های اسارت به مقاومتی ستودنی دست زد. روایت او از روزهای جنگ، از ثبت‌نام در سپاه تا تحمل سال‌ها اسارت در اردوگاه‌های عراق، گواهی است بر ایستادگی و عشق به وطن که در تار و پود تاریخ کشورمان نقش بسته است.

روایت یک نوجوان جنگ‌دیده از مدرسه تا میدان نبرد

جانباز «یدالله اروجی»، رزمنده‌ای از شهرستان ساوه، در اوج نوجوانی و دوران مدرسه، تصمیم گرفت به جبهه‌های دفاع مقدس بپیوندد. او با گذر از سختی‌های جنگ، حضور در عملیات‌های مهم و تجربه مجروحیت، همچنان با عشق به وطن به میدان بازمی‌گشت. خاطرات او، تصویری از شجاعت، ایثار و وظیفه‌شناسی برای نسل امروز است.
خاطره نگاری جانبازان؛

آرزویی که در میان گام‌های رزمندگان به حقیقت پیوست

جانباز "حبیب الله رنجبر" سال‌ها حسرت ملحق شدن به کاروان رزمندگان در دلش بود. هر بار صدای پای آنان را می‌شنید، قلبش به تپش می‌افتاد و می‌دانست جای او در میانشان است. تا اینکه یک روز، تصمیم گرفت آرزوی دیرینه‌اش را به واقعیت تبدیل کند و با عزمی راسخ، قدم در مسیری پر از ایمان گذاشت. در نوید شاهد به تماشای این رزمنده دلیر بنشینیم.
خاطره نگاری جانبازان؛

روایتی از ایثار و وفاداری در میدان نبرد

جانباز "حجت‌الله عبدالمحمدی"، بسیجی دلاور، از روزهای پرافتخاری می‌گوید که داوطلبانه قدم در جبهه‌های نبرد گذاشت. او با یادآوری لحظه‌های سخت جزیره مجنون و اصابت موج انفجار، از معنای واقعی خدمت به وطن سخن می‌گوید؛ روزهایی که برایش نمادی از ایثار و عشق به سرزمین بودند.
خاطره نگاری جانبازان؛

روایت جانباز حسین مریخی از تصمیمی که زندگی‌اش را متحول کرد

جانباز "حسین مریخی"در خاطرات خود گفت: وقتی تصمیم گرفتم به جبهه بروم، مادرم مخالفت کرد و گفت: "تا زمانی که ازدواج نکرده‌ای، اجازه نمی‌دهم به جبهه بروی." هرچه تلاش کردم قانعش کنم و گفتم: "مادرجان، نمی‌شود دختر مردم را چشم‌انتظار نگه داریم. شاید من رفتم و دیگر برنگشتم." اما او مصرانه گفت: "اگر این‌طور است، پس اجازه نمی‌دهم بروی." من هم به احترام حرفش، گفتم: "هرچه شما بگویید." مادرم برایم آستین بالا زد و به خواستگاری دختر همسایه‌مان رفت. چهل روز بعد، جشن عروسی‌مان برگزار شد و پس از آن، عازم جبهه شدم. هنوز هم آن لحظات و تصمیمات مادرم را مایه خیر و برکت در زندگی‌ام می‌دانم.
خاطره نگاری جانبازان؛

از کلاس هفتم تا میدان نبرد

جانباز "حمید شریفی" در خاطرات خود گفت: من تا کلاس هفتم درس خواندم و پس از آن به دلایلی تحصیل را ترک کردم تا زمانی که به خدمت سربازی اعزام شدم. ابتدا به یاسوج اعزام شدیم و پس از گذراندن دوره آموزشی، ما را به کردستان فرستادند. آنجا درگیر جنگ با گروه‌های کومله بودیم. صبح روزی که قرار بود به عملیات برویم، با هم‌رزمانم سوار بر ماشین شدیم. در حالی که هنوز حدود 100 متر از پایگاه دور نشده بودیم، یک مین منفجر شد و از ۱۹ نفر ما، ۸ نفر شهید شدند. آن روز، زندگی‌ام تغییر کرد و معنای واقعی فداکاری و ایثار را درک کردم.
خاطره نگاری جانبازان

شبی که قایقمان هدف خمپاره قرار گرفت و مأموریت ادامه یافت

جانباز "حمیدرضا نظیفی"در خاطرات خود گفت: پس از مدتی که در تدارکات خدمت می‌کردم به کمین فرستاده شدم. حدود یک ماه بعد، شب هنگام با قایق به سمت منطقه می‌رفتیم که دشمن با خمپاره ۱۲۰ شلیک کرد. این خمپاره در آب برخورد کرد و قایق ما را منفجر کرد. در این حادثه، همه ما که در آن قایق بودیم، از ناحیه پا و کمر مجروح شدیم اما با تمام درد و سختی‌ها، در آن لحظات تنها چیزی که برایمان مهم بود، ادامه دادن به مأموریت و خدمت به وطن بود.
خاطره نگاری جانبازان؛

ایثار در خط مقدم: روایت جانباز جعفر مهدوی از روزهای دفاع مقدس و مجروحیت شیمیایی

جانباز "جعفر مهدوی" در خاطراتش گفت: وقتی ۱۸ ساله شدم، برای خدمت سربازی اعزام شدم و پادگان لشکر ۲۸ سنندج محل خدمتم بود. پس از گذراندن ۳ ماه دوره آموزشی، ما را به دشت آزادگان در اهواز فرستادند. در یکی از مأموریت‌ها، برای انجام عملیاتی به جزیره مجنون اعزام شدیم. همان‌جا بود که در جریان حمله دشمن، به شدت شیمیایی شدم. این لحظه، نقطه‌ای بود که معنای واقعی ایثار و فداکاری را درک کردم و تا امروز اثرات آن را با خود حمل می‌کنم.
خاطره نگاری جانبازان؛

نجات معجزه‌آسا/ روایت جانباز بهرام نجف‌آبادی از مجروحیت در عملیات کربلای ۵

جانباز "بهرام نجف آبادی فراهانی" در خاطرات خود از دوران دفاع مقدس گفت: در بهمن‌ماه سال ۱۳۶۵، در جریان عملیات کربلای ۵ در منطقه سرپل ذهاب، از ناحیه سینه مجروح شدم. هنگام مجروحیت، بیهوش بودم و چیزی به یاد ندارم. وقتی به هوش آمدم، از هم‌اتاقی‌ام پرسیدم: "کجا هستیم؟" او لبخندی زد و گفت: "شما که بیهوش بودید، شما را به مشهد آوردند." شنیدن این جمله برایم بسیار عجیب و در عین حال آرامش‌بخش بود.
خاطره نگاری جانبازان؛

حکایت لطف خدا در جنگ/ روایت ابوالقاسم سهرابی از لحظه نجات در شلمچه

جانباز "ابوالقاسم سهرابی" در خاطرات خود گفت: در خط مقدم شلمچه بودم و مشغول کانال‌زنی. ناگهان احساس کردم انگار زلزله آمده است. با رفیقم سریع به سمت دیگر بچه‌ها برگشتیم تا ببینیم چه شده. وقتی رسیدیم، پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده است. گفتند عراقی‌ها درست کنار همان کانالی که کار می‌کردیم، یک راکت زده‌اند. این لحظه برایم درس بزرگی بود؛ اینکه چقدر زندگی در میدان جنگ به لطف خدا وابسته است.
خاطره نگاری جانبازان

روایت شگفت‌انگیز یک جانباز از ۴۵ روز نبرد پنهانی در خط مقدم

جانباز «ابوالفضل صالح رعیتی» در گفتگو با نوید شاهد بیان کرد: «داوطلبانه به جبهه رفتم و زمانی که اعزام شدم، نه همسرم و نه فرزندانم از این تصمیم من خبر نداشتند. ۴۵ روز تمام، خانواده‌ام از من بی‌خبر بودند و حتی به آن‌ها گفته شده بود که شهید شده‌ام. در این مدت، من در یک گودال نزدیک خطوط دشمن پنهان شده بودم. هر شب، با برنامه‌ریزی دقیق، خطوط عراقی‌ها را شلوغ می‌کردم و نمی‌گذاشتم آسایش داشته باشند. این کار را با ایمان و عشق به وطن انجام می‌دادم، بی‌آنکه کسی از شرایط سخت من خبر داشته باشد.»
خاطرات شفاهی والدین شهدا

روایت پدر شهید از اعزام به جبهه همراه با پسر ۱۳ ساله

ابراهیم علی بهرامی جانباز و پدر شهید در خاطرات خود گفت: «پسرم ۱۳ ساله بود و اصرار داشت به جبهه برود. به او گفتم: "پسرم، سنت کم است؛ می‌خواهی چه کاری انجام بدهی؟" با لبخند جواب داد: "باباجان، اگر کاری از دستم برنیاید، حداقل می‌توانم یک لیوان آب به رزمنده‌ها بدهم." وقتی پسرم به جبهه رفت، من هم تصمیم گرفتم پشت سرش بروم. دوره آموزشی را با هم گذراندیم و ما را به کردستان اعزام کردند. بعد از شش ماه، ما را از هم جدا کردند. پس از مدتی خبر رسید که پسرم به مقام شهادت نائل شده است.»

زندگی پس از جنگ؛ روایت مرتضی سلمانی از جراحت و امید

مرتضی سلمانی جانباز دفاع مقدس، از خاطرات روزهای سخت جنگ در گیلان‌غرب و زخم‌هایی که بر جسم و روحش نشسته است، سخن می‌گوید. او که با همت پزشکان و حمایت همسرش زندگی دوباره یافت، امروز با پنج فرزند خود آرزوی صلح و آرامش برای نسل‌های آینده دارد.

یک جانباز 70 درصد: تنها آرزوی من صلح جهانی است

ولی‌الله بهداد با یادآوری خاطراتی از حضورش در دفاع مقدس و مجروحیت‌های شدیدش در نخستین درگیری‌ها با ارتش عراق، گفت: «آرزوی من این است که کشورمان هیچ‌گاه گرفتار جنگ نشود و صلح جهانی برقرار شود.» وی همچنین از عملیات‌های مهمی که در آن‌ها شرکت داشته، از جمله عملیات ثامن‌الائمه یاد کرد و تاکید کرد که بزرگ‌ترین افتخار زندگی‌اش این است که کفن او با پرچم ایران پوشانده شود.
سرهنگ «علی ثابتی» از فرماندهان دوران دفاع مقدس

مجاهدت‌های رزمندگان باعث بیمه شدن نظام مقدس اسلامی ایران شد

علی ثابتی از فرماندهان و جانبازان دوران دفاع مقدس در گفتگویی تصویری با نوید شاهد کهگیلویه و بویراحمد بیان کرد: مجاهدت‌های رزمندگان باعث بیمه شدن نظام شد.
سید فتحعلی بزرگمهرنژاد

دفاع مقدس، دوران عشق و ایثار و فداکاری بود

جانباز 50 درصد دوران دفاع مقدس گفت: دفاع مقدس دوران عشق، ایثار، انسان سازی و فداکاری بود.
گفتگویی با آزاده سرافراز عبدالله میرشکار

برای ساختن کشورمان، امید بازگشت به وطن داشتیم

عبدالله میرشکار گفت: برای بازگشت به وطن امید داشتیم تا با برگشتنمان به میهن و با دید بهتری به مردم، جامعه و کشور کمک کنیم و در کنار آنها باشیم و در جهت آگاهی بخشی راجب مسائل روز دنیا به آنها کمک کنیم.
خاطرات شفاهی جانباز «جعفر پارسا»

پس از دستور امام بدون درنگ راهی جبهه شدم

جعفر پارسا جانباز 25 درصد دفاع مقدس در بیان خاطرات شفاهی خود بیان داشت: پس از دستور امام بدون درنگ و با عشق راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شدم.
خاطرات شفاهی جانباز «بارونی احمدیان»

در جبهه با عشق می‌جنگیدیم

جانباز «بارونی احمدیان» در بیان خاطرات شفاهی خود بیان داشت: در جبهه های جنگ در 8 سال دفاع مقدس با عشق قدم نهادیم و جنگیدیم.
طراحی و تولید: ایران سامانه