«نصراله قدیمی کرجی»، جانباز و آزاده دفاع مقدس، روایت میکند: «دو سال اسارت را تحمل کردم، اما وقتی تبادل اسرا شروع شد و نوبتم دیر رسید، همان سی روز انتظار، از همه سالهای اسارت برایم سنگینتر بود.»
جانباز و آزاده «جهانبخش سعدی» از لحظهای میگوید که پس از پاتک سنگین دشمن و شکستن خط، به هوش آمد و خود را در محاصره نیروهای بعثی دید؛ جایی که بیشتر همرزمانش مجروح و مهماتشان تمام شده بود و اسارت آغاز شد.
روایتی شنیدنی از تشنگی و شکنجه در نخستین شب اسارت آزاده و جانباز «رحمن علی مرادی»
جانباز و آزاده «رحمنعلی مرادی» روایت میکند که در نخستین شب اسارتش، از شدت تشنگی به پنجره آسایشگاه رفت و آرزو کرد گنجشکی شود تا از شیر آب بیرون جرعهای بنوشد، اما با خشونت نگهبانان مواجه شد و سخت کتک خورد.
گفت و گوی تصویری با جانباز و آزاده «علیرضا ویسی گرگه بیشه»
«شیر محمد محمدی» میگوید: ۲۹ خرداد ۱۳۶۲ در عملیات والفجر یک اسیر شدم؛ چهار، پنج قدم بیشتر با دشمن فاصله نداشتم که ناگهان بالای سرمان رسیدند و همانجا فهمیدم زندگی و مرگ چقدر به هم نزدیکاند.
یک رزمنده کرمانشاهی از مأموریتی ساده در ارتفاعات بازیدراز میگوید که کمین دشمن، شهادت همرزمان و اسارت خودش انجامید؛ روایتی تلخ، اما سرشار از امید، ایمان و باور به آینده.
جانباز «مصطفی جمشیدی» با صدایی آمیخته به صلابت و خاطره میگوید: شبی که آسمان و زمین میان مهران تا چنگوله شعلهور بود، گمان کردم پایم را جا گذاشتهام میان میدان نبرد؛ اما تقدیر مرا برای ادامه روایت زنده نگه داشت.
تنها پانزده روز به پایان خدمت سربازیاش مانده بود که در منطقه سومار به اسارت دشمن درآمد و ۲۶ ماه از جوانیاش را در اردوگاه شماره ۱۸ عراق با گرسنگی، بیآبی و شکنجه سپری کرد.
«علی الماسی»، جانباز و آزاده دفاع مقدس، از روز اسارت در عملیات «تک عراق» در منطقه موسیان میگوید؛ از انتقال به بغداد و اردوگاههای موصل، از روزهای سخت اسارت و دلخوشی کوچک آرایشگری برای همرزمان، و از امید بزرگ بازگشت به وطن و دیدار خانواده.
در این کلیپ همسر شهید «علیاصغر اشرفی» نقل میکند: «علیاصغر با اینکه نه پدر دیده بود نه مادر، یک فرشته بود. همیشه دستگیر فقرا و دنبال صلح و صلاح بین مردم بود.»
سالها گذشته، اما مادر شهید «شیرزاد احمدی» هنوز صحنه بمباران و دستان کوچکی را که محکم نان را گرفته بود، فراموش نکرده است؛ روزی که خانهاش دود شد و آسمان سیاه.
جانباز «بهروز پیری» میگوید: استخوان پایم خرد شد، اما دلم هنوز محکم برای ادامه خدمت میتپید؛ روایتی ساده، اما پرمعنا از مردی که سربازی را نیمهتمام نگذاشت.
بمباران هوایی روستا تنها چند ثانیه طول کشید، اما برای نیمتاج احمدی به اندازه یک عمر زخم بر جا گذاشت؛ شهادت دو خاله، برادر خردسال و بستگانش و نجات دوقلوهای قنداقهاش از زیر کرسی، بخشی از این روز پرخاطرهی درد است.
آیین رونمایی از مجموعه کتابهای «تاریخ شفاهی مهندسی رِزمی» با روایت فرماندهان نیروهای مسلح و جهاد سازندگی، روز ۲۵ آبانماه ۱۴۰۴ در موزه ملی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس برگزار میشود.
جانباز اودعلی نجفی میگوید: در عملیات نصر در منطقه سردشت از ناحیه دست راست مجروح شدم. پزشکان گفتند باید دستم قطع شود، اما با توسل به امام رضا (ع) معجزهای رخ داد و دستم نجات پیدا کرد.
«برزو مرادی» جانباز کرمانشاهی میگوید: از روزی که در سال ۱۳۵۸ وارد سپاه شدم تا شب مجروحیتم در سال ۱۳۶۰، همیشه در خط مقدم بودم. آن شب در عملیات دیدهبان بودم، حمله را از ساعت یازده شب آغاز کردیم و تا سپیدهدم جنگیدیم. ۱۷۰ اسیر گرفتیم، اما بهایش مجروحیت من و شهادت دوستانم بود.