«مسعود مونسی» همرزم شهید غریب «محمدرضا دشتی رحمت آبادی» میگوید: محمدرضا با چشمهایش به من التماس میکرد که نگذار اسیر شویم. در حالت نیمه بیهوش بود. من هم شهید شدن را به مراتب بهتر از اسارت میدیدم.
«سیدعبدالله جعفری» از آزادگان بوشهر در خصوص شهادت دو تن از همشهریانش شهیدان «نجف فرخ سربست و محمود قدوسی فرد» میگوید: نجف و محمود با فاصله خیلی کمی از هم به شهادت رسیدند و ما شاهد شهادت هر دو آنها بودیم.
«حسن تقی آبادی» در روایت شهادت شهید غریب اسارت «پرویز پورباقری» می گوید: یک نوبت پدر پرویز به دیدارش آمد. او به پدرش گفت: جلوی این کافرها سر خم نکنی، برای آزادی من التماس نکن.
«بهمن مهرورز» از هم آسایشگاهی های شهید «غلامعلی معتمدی قهفرخی» می گوید: روز شهادتش بعد از نماز صبح به سجده رفت. مثل همیشه سجدهاش خیلی طول کشید. هر چی صداش زدیم بلند نشد.
شهید غریب اسارت «یوسف سلیمی بنی» زمانی که حالش بد بود ذکر یازهرا، یاحسین را تکرار می کرد. در لحظه شهادت هم با گفتن همین اذکار نفس آخر را کشید و به شهادت رسید.
«جعفر زاکری» از هم بندان شهید غریب «علی عزت ور» میگوید: نامه علی که برای مادرش نوشته بود دست من امانت بود. وقتی از اسارت آزاد شدم، نامه را برای مادرش ارسال کردم.