آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۵۰۷۲
۱۴:۲۰

۱۴۰۵/۰۱/۲۲

من همان مجنونم که تنها لیلایم خداست

«شهید سید زین‌العابدین قدمی» دهم مرداد ۱۳۴۲ در روستای ورزن چهاردِه از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. برای اولین بار بی‌قراری‌اش را آشکار کرد و راهی میدان شد و این یعنی من همان مجنون هستم که تنها لیلایم خداست. سرانجام بیست و یکم اسفندماه ۱۳۶۳ به شهادت رسید.


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید سید زین‌العابدین قدمی» دهم مرداد ۱۳۴۲ در روستای ورزن چهاردِه از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. گویی ملائک از آغاز ورودش، پی به آخر کار و روزگار و ثانیه‌های خوش وصلش برده بودند و از همان آغاز، لحظه‌های سجودش را ستودند و ورود این سید پهلوان سیرت را به یکدیگر شادباش می‌گفتند.

من همان مجنون هستم که تنها لیلایم خداست

می‌توانستی رد پای خدا را در دل مهربانش پیدا کنی

آقا سید یوسف، پدرش، به مدد غوغای شعور پدری و ماه سلطان به لطف احساس زیبای مادری، نامش را زین‌العابدین گذاشتند و چنین شد که باید. سید زین‌العابدین پس از گذراندن کودکی پرشور و شعور، تحصیلات ابتدایی را در دبستان هدایت چهارده(دیباج کنونی) و راهنمایی را در مدرسه امیرکبیر سپری کرد و برای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه به دامغان رفت و تا پایان دیپلم را در دبیرستان شریعتی ادامه تحصیل داد.

او از نوجوانان برومند و قوی هیکل روستا بود. جوان مردی که اگر اندوهی در دلی بود، در دل او جای می‌گرفت. یاور همه مظلومان بود و می‌توانستی رد پای خدا را در دل مهربان او پیدا کنی. آقا سید یوسف بیماری قلبی داشت و سید زین‌العابدین یار و مددکار پدر در کار‌های سخت کشاورزی بود.

اولین پایگاه بسیجی روستا «عمار» نام داشت که در ورزن با مسئولیت سید زین‌العابدین تشکیل شده بود و محل ارتباط جوانانی بود که دلشان هوای حقیقت داشت و پیمانه‌های جان‌شان تشنه نور عاشقی بود.

تنها لیلایم خداست

سال ۱۳۶۱ که از راه رسید، برای اولین بار در آبان‌ماه بی‌قراری‌اش را آشکار کرد و راهی میدان شد و این یعنی من همان مجنون هستم که تنها لیلایم خداست. پهلوان ورزن سر به وادی جنون گذاشت. دویست و شانزده روز ماندگار شد. روز‌های سخت آموزش بلم‌رانی و شنا را گذراند و برای عملیات آماده شد.

شرق دجله منطقه عملیاتی بود و نام عملیات بدر. تاریخ عملیات اواخر اسفندماه ۱۳۶۳ تعیین شده بود و سید به همراه هم‌رزمانش آماده مبارزه. بیست و یکم اسفندماه او به لحظه‌های دیدار نزدیک می‌شد و چه خوب لحظه‌هایی برای او بود. کمک آرپی‌جی‌زنی که این بار شهادت به او لبخند می‌زد. لبخندی به بلندای عشق و به لطافت شهود، درست در لحظاتی که ترکش مهمان سر سید می‌شود و او در سجده، مهمان عرشیان.

سه روز گذشت. ماه سلطان و آقا سید یوسف بی‌قرار دیدار فرزند. ثانیه‌های‌شان معنای عبودیت یافته بود و شهود این عاشقی، لبخند غمگین و نمناک صبر بود که بر چهره آرام‌شان نقش می‌بست. سید زین‌العابدین در آغوش‌شان جای گرفت. مثل نخستین روز، آرام و دوست داشتنی و البته پهلوان‌تر. این بار تمام ورزن در فراق او می‌بارید و گلزار ورزن سرشار شوق شده بود، وقتی او را در آغوش می‌گرفت.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه