روایتی از مادر شهید "خدابخش بندانی"
تعداد بازدید: ۷۸
نوید شاهد – "صغری عالی" درباره فرزندش می‌گوید: پس از چند روز گرسنگی و خستگی به منزل رسید ابتدا شروع به خواندن نماز کرد و گفت؛ «مادر موقع نماز است، همیشه می‌توان غذا خورد، ولی نماز اول وقت چیز دیگری است.»

به گزارش نوید شاهد سیستان و بلوچستان، شهید "خدابخش بندانی" یکم مهرماه 1342 در علی‌آباد گلستان دیده به جهان گشود پدرش "قاسم" نام داشت. 12 مهرماه 1363 در پاوه، حین خدمت سربازی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به درجه شهادت نائل آمد.

مادر شهید "خدابخش بندانی" از فرزند شهیدش این گونه روایت می‌کند:

شهید جوانی خوش برخورد، باگذشت و قلبی مهربان داشت، ایمانش چون کوه استوار بود و وفاداری خود را نسبت به ائمه اطهار (علیه السلام) با شرکت در نماز جماعت، دعا کمیل، دعای توسل و زیارت عاشورا نشان می‌داد، در ماه محرم و صفر حتی یک روز هم لباس مشکی را از تنش بیرون نمی‌آورد و به گونه‌ای از کربلا سخن می‌گفت که گویی آن را با تمام وجودش لمس کرده.

در حین تحصیل به کار مشغول بود، تا کمک حال خانواده باشد و هزینه تحصیلش را خودش بدهد. حتی در زمانی که خستگی در چهرش موج می‌زد، عشق به معبود باعث می‌شد تا خستگی برایش مفهمومی نداشته باشد و برای کسب رضایت معشوق تلاش کند. تا آنجاکه می‌توانست سعی می‌کرد در کنار درس به فعالیت در بسیج و مسجد بپردازد، از کوچکترین فرصت برای کمک غافل نمی‌شد.

همیشه از خواهران و برادرش می‌خواست براش دعا کنند تا شهید شود. در آخرین مرخصی به عازم مشهد مقدس شد و پس از بازگشت به دیدار تمام بستگان رفت و طلب حلالیت کرد و در واپسین لحظاتی که در کنار خانواده بود، رو به من کرد و این سخن را گفت: این دفعه آخرین باری است مرا می‌بینید، خوشا به سعادتت که مادر شهید می‌شوی، برایم دعا کن.

نماز اول وقت چیز دیگری است

"صغری عالی" می‌گوید:

خدابخش در غرب کشور خدمت می‌کرد، در طی یکی از اعزام‌ها سه شبانه روز در مسیر راه بود، به دلیل طولانی بودن مسافت و نبود امکانات غذای کمی وجود داشت، خدابخش در طی مسیر چیزی برای خوردن پیدا نکرده بود، نزدیک ظهر بود که به منزل رسید رنگش پریده بود و حل مساعدی نداشت. پس از ورود به منزل مشغول وضو گرفتن شد، رفتم غذا بیاورم تا حالش بهتر شود، دیدم شروع به نماز خواندن کرد، با تعجب گفتم: خدابخش سه روزه چیزی نخوردی، بنشین غذا بخور بعد نمازت را بخوان.

ولی خدابخش قبول نکرد و در جوابم گفت: مادر موقع نماز است، همیشه می‌توان غذا خورد، ولی نماز اول وقت چیز دیگری است.

لبخند زدم و از این کار فرزندم خوش حال شدم و خداوند را از داشتن چنین فرزندی شکر کردم.

مادر شهید "خدابخش بندانی" ادامه داد:

هر سال شب عاشورا، سرمزار شهید می‌رفتم، یک سال محرم پابوس علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) مشرف شدم، خوشحال بودم از این که توفیق زیارت پیدا کردم اما از این که طبق هر سال نتوانستم سر مزار فرزندم بروم نارحت بودم، رفتم حرم و مشغول زیارت و راز و نیاز شدم و با دلی شکسته از خداوند خواستم بار دیگر فرزندم را ببینم، شب در خواب دیدم که در حال زیارت خانه خدا هستم و شهید به طرف من آمد اشک از چشمانم سرازیر شد، مرا در آغوش کشید و گفت: دیگر نمی خواهم هیچ وقت گریه کنی، خواهش می‌کنم گریه نکن، قبول کردم و خدابخش با صدای بلند خندید و من از خواب بلند شدم، صدای خنده‌هایش را به خاطر دارم.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

انتهای پیام/

منبع: نویدشاهد
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده