نوید شاهد| پایگاه فرهنگ شهادت

فرمانده ی رئوف

فرمانده ی رئوف

زمستان بود و هوا سرد، صبح زود از منزل بیرون آمدم و عازم محل کار شدم، هوا چنان سرد بود که اگر لباس گرم نمی پوشیدی، سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد.
حرفهاي پدرم؛ روز شروع جنگ؛ ديدار آخر...

حرفهاي پدرم؛ روز شروع جنگ؛ ديدار آخر...

دکتر سیدافشین اقبالی، تنها یادگار شهید، که ازدواج کرده و در حال گذراندن دوره های تخصصی رشته تحصیلی اش – پزشکی – در آلمان به سر می برد، لطف کرد و برای هر چه پر و پیمان تر شدن یادنامه پدر بزرگوارش خاطرات و حرف هایش را درباره ایشان که روی یک دی وی دی تصویری در آلمان ضبط شده بود، از طریق مادر گرامی اش به دست شاهد یاران رساند. با مرور این حرف ها متوجه می شویم که دکتر اقبالی با وجود آنکه زمان شهادت پدر، فقط چهار سال اشته از چه حافظه خوبی بهره مند است. حافظه ای که خودگواهی روشنی است بر بخشی از امتیازات «فرزند شهید اقبالی بودن» و تکرار چند باره این نکته که« پسر کو ندارد نشان ازپدر؟» آنچه می خوانید متن پیاده شده و ویراسته صحبت های فرزند برومند شهید است که تقدیم می شود:
شهید سیدمجتبی هاشمی؛ راه ما راه حسین (ع) و شهادتمان عاشورایی است

شهید سیدمجتبی هاشمی؛ راه ما راه حسین (ع) و شهادتمان عاشورایی است

تنها یک چیز می توانست گروه فدائیان اسلام را با آن نوع ترکیب، آن گونه پاک و خالص گرداند تا در جهادشان در راه خدا، ذره ای ریا و ناخالصی دیده نشود؛ فرهنگ انسان ساز عاشورای حسینی!
بچه های ممدگره/ پهلوان گردان ادوات

بچه های ممدگره/ پهلوان گردان ادوات

برای عملیات در ارتفاعات بلند شمال غرب آماده می شدیم که محمدظاهر عباسی به جبهه آمد. او قبلا در سرپل ذهاب مسئول موضع خمپاره 120 بود و تجربه داشت. بوی عملیات شنیده بود و مسئولین سپاه ملایر را اراضی کرده بود که برای 45 روز به جبهه بیاید و دوباره به عنوان محافظ امام جمعه به ملایر برگردد.
خاطرات پرتقالی (26)؛ نقشه برای خوراکی های رنگ و وارنگ

خاطرات پرتقالی (26)؛ نقشه برای خوراکی های رنگ و وارنگ

برج 6 سال 1365 گردان ما- صاحب الزمان (عج) – در منطقه «شط علی» مستقر بود. واژه ی «شهردار»، آشنای بر و بچه های جبهه است. شهردار چادر ما پیرمردی بود به اسم «سیدمحمد حسینی» شصت سالی سن داشت.
اهتمام حاج احمد متوسلیان به اموال مردم

اهتمام حاج احمد متوسلیان به اموال مردم

همراه حاج احمد برای بازرسی به یکی از پایگاه های مرزی رفتیم، سر ظهر بود. آن ها از حاج احمد خواستند تا نهار را پیششان باشد. التماسش می کردند. قبول کرد و گفت: «باشه، ناهارو با شما می خورم» سفره پهن شد و غذا را آوردند.