مروری بر زندگی شهید محمود دولتی مقدم
محمود تمام چهارده سالگی اش را در ساک کوچکی پیچید و رهسپار مذبح اسماعیلیان زمانه شد. جایی که رنگ سرخ عشق بود و عشق از ملکوت به زمین آمده بود تا در خاک خوزستان و غرب به وضویی سرخ تجلی یابد. در ادامه شما را به مطالعه زندگی شهید "محمود دولتی مقدم" دعوت می کنیم.
به گزارش نوید شاهد سیستان و بلوچستان، شهید محمود دولتی مقدم فرزند غلامعلی در دوم شهریور ماه 1345 در شهرستان زابل دیده به جهان گشود. مادرش مریم نام داشت. وی تحصیلاتش را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد و سپس به عضویت سپاه درآمد و سرانجام در 27 دی ماه 1371 در جاده زابل زاهدان در درگیری با اشرار مسلح به فیض شهادت نایل آمد.

به مناسبت سالگرد شهادت این شهید والامقام مروری داریم بر زندگی نامه این شهید معظم که از کتاب "سفر سوختن" نوشته عباس باقری برداشت شده است.


فرزندی از تبار آینه و آفتاب

از محله شیب خندق زابل بود
شهید محمود دولتی مقدم، بچه محروم محله شیب خندق زابل بود. پدرش شرافت کفش دوزی را به دنیای زراندوزان نیالود.
او که همراه دو فرزندش در راه دفاع از اسلام ناب محمدی (صلوات الله علیه) به شهادت رسید در اتاق کوچکش سه لاله شهید و یک ارغوان آزاده پرورد تا متجاوزان به مردم بدانند که اینان وارثان روی زمین هستند و اسطوره های شاهنامه در برابر جوانمردی و شجاعت آسمانی اش سر تعظیم فرود آورد.
محمود از درون استضعاف بر خواست تا به روشنایی آفتاب ایمان بپیوندد و دنیا را مدینه مهربانی و تقوا ببیند . اما از آن روز که تن را به کسوت شهادت آراست، سر دار دلها و جانهای مردم شد.
او آن قدر بزرگ شد که خود را کوچک تر از همه می دید و خدا را بزرگت ر از من و ما. همنشینی پاکان بر انداز او و سر دوشی بهشت، خلعت جاودانه اش باد.
سال 1345 روستای کوچک «فیروزه ای»، گاهواره کودکی شد که او را محمود نام نهادند. او در خانه روستایی خویش چون سنبله گندم قد می کشید که گندم برکت سفره روستا است و روستا، روایت سر سبزی.
محمود، با لالایی نرم مادر که صبوری دشتها و زلالی چشمه ساران را به یاد می آورد روی دامان تقوا و عفاف بالید، پای سجاده مادر، گل زیبای دعا را بویید و سایه پدر را چون سایه درختی پر بار بر سرش افراشته دید.
پدری که نوای بامدادی قرآن خوانی اش چون نیلو فری بر ستون های ایمان می پیچید و خانه را از عطر زلال تقوا سر شار می کرد. درس تقوا و دینداری از پدر آموخت و مادر قناعت و صبوری را به او ارزانی داشت.
فضای مذهبی و سرشار از معنویت خانواده، کودکی محمود را به روزهای درس و مدرسه پیوند زد.
13 ساله بود که دست استکبار جهانی از آستین یکی از حقیرترین نوکرانش بر آمد و آتش جنگ در خرمن ایران اسلامی افکند و محمود در آتش اشتیاق حضور در جبهه می سوخت اما با سن اندک راه به جایی نبرد.
او می خواست چون برادرش حاج جعفر مرد میدان حماسه و خط شکن کفر گردد. جان به شنیدن رمز یا زهرا(سلام الله علیها) و یا علی(علیه السلام) صیقل دهد و گام در گام بسیجیان از نیروی خداجویشان نیرو گیرد.
آنگاه که از آینه تلویزیون نوای تکبیر ظلمت شکن رزمندگان اسلام را می شنید و به آوای خوش کبوتران خونین بال بوستان شهادت گوش فرا می داد، شتاب زده و مشتاق به سوی قرار گاه سپاه و بسیج زابل پر می کشید تا شاید چون پرنده ای کوچک جایی در میان صف بلند پروازان قله شهادت و ایثار پیدا کند، اما دریغ و درد که هر روز پرواز سینه سر خان مهاجر را می دید و تنها به ترنمی بغض آلود بسنده می کرد.
سرانجام هنگام هجرت الی الله فرارسید.

حضور در جبهه
محمود تمام چهارده سالگی اش را در ساک کوچکی پیچید و رهسپار مذبح اسماعیلیان زمانه شد. جایی که رنگ سرخ عشق بود و عشق از ملکوت به زمین آمده بود تا در خاک خوزستان و غرب به وضویی سرخ تجلی یابد و از زمین به کروبیان عالم بالا فخر بفروشد و هزار مشهد خونین را به طوافی روحانی احرام بندد.
محمود می دانست که برای بوییدن گلهای سرخ سنگر نشین نخست باید درون را از حب ماسوی الله پاک کرد و لباس ورود به جرگه عشق پوشید که تمثیل طواف خونین شاهد جبهه چنین است و هر لحظه، لحظه تشرف است. تشرف به وعده گاه سرخ جامگان کربلاهای جاوید جنوب.
او تنها سنگر نشین آفتاب جبهه نبود بلکه عرصه خطر را با رخش رهپوی عزم و اراده هر لحظه در می نوردید و در کسوت تک تیر اندازی خدا جو همواره شوق لقای دوست در سر داشت. به همین جهت بر بعثی کفر چون کفر ستیزی بی قرار می تاخت و با حماسه زخم و گلوله نردبان عشق می ساخت. شبانه هایش سر شار از شوق وصال بود. کمیل را می شناخت و کلام مولایش علی (علیه السلام) را که امام او بود و او را بدو می نمایاند.
محمود، دعای کمیل را چنان با سوز و گداز می خواند که گویی دلش چون پرنده ای آسمانی می خوهد از قفس تنگه سینه پر زند و خود را در جذبه ای روحانی به معبود برساند. پلک جان بگشاید و جمال حضرت او بیند و بی قرار او گوید که: خدا یا این بنده ناچیز تو، این راه گم کرده شیدایی، شوق لقای تو دارد.
این دستها که چون کبو تران بی قرار بر سینه فرود می آیند جوشش داغی تازه بر دل دارند. خدایا راه خانه ات را به ما بنمایان.
خدایا تو می دانی که ناله جگر سوز من، ناله «فمنهم من ینتظر» است.
خدایا ...خدایا ... 

اجرای سنت حسنه پیامبر
محمود در سال 1368 سنت و آیین محمدی به جای آورد و با همراه و همدلی صبور و مومنه پیمان ازدواج بست تا کابین از کمال انسانی کند و دل به معنویت زندگی صافی دارد.
این ازدواج آگاهانه که با تبسم شیرین کودکی زیبا گل آذین شد و با گذشت و ایثار همواره مسیر در تحمل هجرانهایی که به شوق الی الله و سنگر نشینی ختم می شد، هیچ گاه محمود را در انتخاب راه بر تر مردد نساخت.
او اگر چه به همسر و حریم خانواده صمیمانه وفادار بود و سهمی از مهربانی ها و محبت مثال زدنی اش را به خانواده اختصاص می داد اما هرگز دل از یاد سنگر نشینان و زمین گلرنگ خوزستان تهی نساخت.

چگونگی شهادت
محمود حتی تکه های دلش را نیز برای خدا می خواست. آن روز موعود که خدایش به ضیافت سرخ فرا خوانده بود، آن روز که تاریخ بیست و هفتمین روز زمستان سال 1371 را بر پیشانی داشت، جاده زاهدان – زابل شاهد ضجه و فریاد صد ها مرد و زن و پیر و خرد سالی بود که در محاصره جمعی مزدور استعمار، صدای یا حسین و نوای جگر سوزشان به بام کیوان بر می شد. آن نااهلان که در کوهساران «کوله سنگی» و حد فاصل مرز ایران – پاکستان کمین گرفته بودند و با بی شرمی اموال مردمی را که شوق دیدار آشنایان، رنج سفر بر خود هموار کرده بودند، به تاراج می بردند و زبان عربرده و ناسزا در کام می چرخاندند.
شهید محمود دولتی مقدم که به همراه پدر بزرگوار و برادر برو مندش از ماموریتی ویژه باز می گشتند آن دژخیمان را به هراس افکند و ناگاه پیکر آن شاهدان قدسی هدف گلو له های بی امان انواع سلاح های دشمن قرار گرفت و ...
دقایقی بعد پیکر های دو غواص دریای شهادت، آخرین تبسم مهربانشان را بر صخره های سخت کوهساران فرو پاشیدند و رفتند ....
رفتند تا صفحه ای دیگر از کتاب شهادت به نام آنان نوشته شود. تا وادی شهادت از طواف زائران همواره اش تهی نماند و محمود را که در آتش اشتیاق وصال همچون رهروی شیدا می سوخت بی فیض حضور نگرداند.
او در یافته بود که چگونه می توان زیر فوران آتش آرزومندی ققنوس وار پر کشید و از خاکستر خود تولدی دو باره یافت.
آ ن روز نیز از همان روز هایی بود که شهادت در کوههای اطراف «کوله سنگی» خیمه بر پا کرده بود و چشم انتظار کاروان سالار دیگری از کاروان بی منتهای خط خونین آل الله بود.
یقین آن روز مادری در خود شکفته و فرزندی در لحظه های پر کشیدن به ملکوت اعلی کربلا را دیده بود و کربلاییان خدا جو را.

منبع: سفرسوختن، نوشته ی عباس باقری، نشرکنگره ی بزرگداشت سرداران و شهدای سیستان و بلوچستان-1377

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده