وصیت نامه شهید غلامحسین خدری
شهید غلامحسین خدری در دوم خرداد ماه 1336 در روستای سکوه از توابع شهرستان زابل دیده به جهان گشود

به گزارش نوید شاهد سیستان و بلوچستان، شهید غلامحسین خدری در دوم خرداد ماه 1336 در روستای سکوه از توابع شهرستان زابل دیده به جهان گشود.

پدرش عباس نام داشت و نام مادرش فاطمه بود. وی تحصیلاتش را تا مقطع کاردانی ادامه داد. سپس به عضویت بسیج درآمد.

سرانجام در دهم اردیبهشت ماه 1361 بر اثر اصابت ترکش در خرمشهر به فیض شهادت نایل آمد.

 

 

بسم االله الرحمن الرحیم

تاریخ انسان وقتی نگرشی به رزمندگان صدر اسلام می نماید و زندگینامه گواهان تاریخ اسـلام را مطالعه می کند، وقتی زندگی پر از رنج و زحمت مسلمانان صدر اسلام را از دیـدگاه ایمـان آنها نسبت به هدفشان می نگرد، می بیند که تاریخ مجدداً تکرار می شود- تکـرار و یـادآوري از خودگذشتگی- از خودگذشتن و به دیگران پیوستن- از خـود بـیخـود شـدن در مقابـل پروردگار متعال- از خود گذشتن و خود را گم نمودن در مقابل مـسئولیت سـنگینی کـه از طرف پروردگار به نشان الهی شدن حرکت می بخشد، باید اقرار نمود که بـار دیگـر زنـدگی حسینیان و آباذرها  و مقدادها  و یاسرها  تکرار می شود.

 وقتی انـسان در امـواج انـسانهاي پاك و بی آلایش، انسانهاي از خودگذشته و به خـداي خـود پیوسـته- خروشـی از قـدرت بی نهایت در انسانی ضعیف و نهیف  برخاسته قرار می گیرد، می بینید هیچ اسـت. کـم شـده است- هرگـز شـناخته نمـی شـود.

 هماننـد قطـرهاي در امـواج خروشـان پـرتلاطم دریاهـا می خروشد اما می داند خروش او از کجا و براي چیست.

 او می خواهـد از زنـدان دنیـا رهـا گشته و به آزادي مطلق و کمال [و] انسانی برسد. به جایی که دیگر شخصیت انسانی، مورد هجوم ناکسان قرار نمی گیرد. به جایی که دیگر [از] خیانت و جنایت انسانهاي گرگ صفت  خبري نیست.

 به جایی که دیگر استعمار و بهره کشی هرگز وجود ندارد. به جایی که هرگـز قدرت و قلدري انسان را به یاد جنگل نمی اندازد. آنجایی که صلح و صفا، یکرنگی بر همـه  جا طنین افکنده، بله انسان باید رها شود از زندان خودبینی و مادي این [...] می خواهد این اسلام را بار دیگر در پشت پرده نابودي و سیاهی خویش پنهان کند، اما سلحشوران خمینی بت شکن بیدارند، آماده قیام و حرکتند، آماده جانفشانی و ایثار و از خودگذشتگی انـد چـرا؟ زیرا می خواهند با قیام خویش بر تعجیل ظهور حضرت مهدي(عج) و اسـتقرار حکومـت او هر چه زودتر پیراهن ظهور پوشند.

 لحظه اي با شما،

شاید قدرت صحبت کردن نداشته باشم. خدا گواه تو را گیرم. اعتقاد راسخ [به] نبوت انبیاء و اولیالامر منکم دارم که آخرین آن در غیبت کبري به سـر می برد.

خدایا عازم کربلایم. همان کربلایی که حسین(ع)را به مهمانی خویش پـذیرفتی و به او عزت و بزرگی دادي. و خویش را دریاي پرتلاطم  امواج درهـم کوبنـده سـتمگران قرار دادي. کربلایی در گوشه هاي از ایران اسلامی.

 آنجایی کـه چـه عاشـقانی کـه بـه سـوي خویش نخوانده اي و در لقاي خویش مکان نداده اي. «خدایا من آمده ام براي یک تجارت، و تجارتی که با جان و مال فقـط مـی شـود معاملـه  کرد» جان و مالی که خود به من داده اي.

 اکنون فقـط آن رسـیده اسـت کـه آن را در طبـق اخلاص گذارم و به تو هدیه کنم. چیزي از خـود نـدارم و از خـود نیامـده ام کـه بـه خـود برگردم. از تو آمده ام و می خواهم امانات تو را به خودت برگردانم.

آیا وقت معامله نرسـیده است؟ آیا وقت پذیرفتن یک مهمان که هدیه اش جان است نرسیده است. فقیر و گدایی کـه از ناتوانی جان و مال در ضعف و بدبختی به سر می برد.

فقیـري کـه بـه خـاطر رسـیدن بـه مولاي خویش حتی از زن و فرزند و مال منال خویش چـشم پوشـیده اسـت و خـود را در آتش دیدار دوست سوزان و گریزان می بیند.

خدایا من کربلا آمده ام نه به خـاطر [بـه] مقـام رسیدن خود در دنیا و رسیدن دیگران به مقام و ریاست، بلکه آمده ام تـا بـار دیگـر هماننـد رهبر بزرگوارم حسین(ع) با خون بی ارزشم موج بنیان کن کاخ هاي استبداد و زیـر بنـاي  استقرار حاکمیت اسلام بر زمین باشم.

خدایا با همـه بـار گناهـانم آمـده ام تـا چـون حـرّ، نجات دهنده دین و قانون تو که در چنگال زور و زر و تزویر اسیر گشته است، نجات دهـم و پوستین قشنگ و دلربایی اصلی اسلام را بار دیگـر در چهـره زیبـایش بـه معـرض دیـد عاشقان و مشتاقانش قرار دهم.

 ما جز برقراري اسلام به رهبري ولایت فقیـه هـیچ آرزویـی نداریم و هیچ خواسته اي نداریم.

خدایا تو [را] گواه می گیرم که فقط به خـاطر رضـایت تـو به جبهه اعزام می شوم  به خاطر اینکه قبل از رسیدن مرگ خود با کمک زحمت تو مـرگ را در آغوش بگیرم. کـه در رختخـواب ذلـت و بـدبختی نمیـرم. خـدایا چـه رنـجهـا کـه نکشیده ام. فقط یک آرزو دارم و آن مقام شهادت است. که هر وقت خواست تو باشم به آن مقام برسم. خدایا تو میدانی که چه عمري که از من گذشـته اسـت و تـو را نمـی شـناختم دوستی را که جز محبت و عظمت و عشق و صفا چیزي از او دیده نمی شـود، دوسـتی کـه هرگز به دوستش خیانت نمی کند، خدایا چه گناهانی که من خود مستوجب عذاب می دانـم، ولی امید به رحمت تو آن را تبدیل به امنیت کرده است.

خدایا از تو امید بخشش از گناهان را دارم و امید رضایت پدر و مادر را در مقام قدرت تو مـی بیـنم زن و فرزنـدانم را بـه تـو می سپارم. خدایا در مرگ خویش شکی ندارم، ولی حال که می شود در راه دوست مـرگ را در آغوش گرفت، چرا در آغوش نگیرم.

خدایا تنها کـسی کـه امیـد شـهیدان در ایجـاد [و] استقرار هدف هاي آنهاسـت بعـد از خـودت امـام خمینـی اسـت. خـدایا او را تـا انقـلاب مهدي(عج) نگهدار و او را از جمیع بلاها محافظت فرما، که او امید شـهیدان و مستـضعفان  جهان اسلام است.

خدایا می خواهم از دنیا بدبختی و ضلالت به روشـنایی برسـم و راهـی جز شهادت و گواه بودن بر قوانین تو هـیچ راهـی نمـی یـابم. خـدایا ایـن گنهکـار نیـز بـه کربلا[ي] شهیدان آنجا که جز عشق و صفا بین عاشق و معشوق چیزي دیده نمی شود، آنجا که جز کمال و رسیدن به قرب خدا و از همه چیز گذشتم و به دوست پیوسـتن چیـزي در بین نیست.

خدایا می آیم تا با خون خویش ترسیم خط ولایت فقیه ترسیم کننده خط ضد اسـلامی و درهم کوبنده دشمنان خدا باشم. خدایا می آیم تا قطرهاي به دریا بپیوندم. دریایی که جـز بـه  فرمان تو به حرکت نیاید و اگر به حرکـت درآیـد جـز رضـایت خـالق خـویش راهـی را نمی پیماید.

خدایا تو زنده همیشگی هستی و من می خواهم که به تـو بپیونـدم کـه هـر کـه بـه تـو پیوست در امان بود و جز در لقاي تو آرامش [نیست] نیست و جز آن عذاب در گرفتـاري جهنم و شکنجۀ عمال [است] خدایا به سوي کربلا می روم، می روم تا بر کفر بتـازم مـی روم تا [طومار] باطل را در هم بپیچم و حق و عدالت و گسترش دهم زیرا تا باطل باشـد هرگـز حق اجرا نخواهد شد.

خدایا می روم تا به خیل حسینیان پیوندم. زیرا که در مکتب و پیرو او هستم، زیرا از خویشاوندان کربلا و حسین(ع)هستم. زیرا ما وارثان آبیاري کننده اسـلام به وسیله خون هستیم.

نمی دانم لیاقت آن را دارم یا خیر؟ خدایا [ما] جدیت ما بر آن اسـت که بار دیگر اسلام به زندگی بشریت برگردد، تا عظمت و قدرت تو حاکم بـر مخلـوق تـو باشد. خدایا تا آنجا که اسلام را شناخته ام در راه او جانفشانی میکـنم.

خـدایا بـه فرزنـدان کربلا[ي] ایران قدرت ده تا بار دیگر پایگاه رسالت پیامبر را که [محل] اسقرار بت و شـرك فساد شده است، به پایگاه رسالت پیامبر برگردانیم. ما آماده ایم، اما قدرت در دست توسـت

لیاقت آرمانی است که باید از توست به مخلوق ضـعیف عطـا شـود. خـدایا مـیخـواهم از ظلمت و تاریکی به سوي نور هدایت شوم، تا در راه نـور تـاریکی را بـه آسـانی بگـذرانم.

می خواهم و در مسیر روشنایی حرکت کنم تا تبدیل به روشـنایی شـوم. در پایـان امیـدوارم خدا لیاقت شهادت را نصیبم گرداند و مرا به لقاء خویش برساند

 آمین رب العالمین. 60/11/1

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده