به بهانه دهمین روز شهادت جانباز 70% حسین کیخا؛
با خود عهد بسته بودم که اگر مجروح شدم رمز عملیات والفجر ۸ و کربلای ۵ که در آن حضور داشتم را فریاد بکشم تا دوستانم روحیه بگیرند، رمز این دو عملیات که باعث پیروزی ما شد «یازهرا» بود.
به گزارش نوید شاهد سیستان و بلوچستان و به نقل از خبرگزاری عصر هامون، در سال 95 گفت وگویی با جانباز سرافراز 70 درصد سیستان و بلوچستان حسین کیخا انجام داده بود که اینک به مناسبت دهمین روز از شهادت این جانباز و اسوه مقاومت که پس از 32 سال رنج دوران بیماری و جانبازی به خیل شهدا پیوست، بازنشر داده می شود.





دو دستی باز چسبیدی به تختت/یه چار دیواری افتاده به جونت/با گریه ت از ستاره چشم شستی/که مثل سقف باشه آسمونت ... بر آن شده بودیم گزارشی تهیه کنیم از همسران جانبازان تا شاید گوشه ای از زندگی زینب وارشان را ترسیم کنیم. راهی منزل جانباز حسین کیخا شدیم وارد امیرکبیر 10 که شدیم حرکت های امواجی خودرو کمر دردمان کرده بود از خودرو که پیاده شدیم زنگ خانه را زدیم بدون هیچ پرسشی درب باز شد ، زنی جوانی پوشیده در چادری سفید و با لبخندی دلنشین ما را به داخل راهنمایی کرد، اما وقتی به منزل وارد شدیم تختی را در گوشه خانه دیدیم که از تخت پادشاهی با ارزش‌تر و مردی را بر آن تخت مشاهده کردیم که امیر و پادشاه و فرمانروا بر نفس خود بود.
حسین کیخا همان جوان 19 ساله روزهای جنگ را می گویم همان که قد خمیده و پا داد تا امروز انقلاب سرپا بایستد و ایران جاوید بماند .

از نحوه اعزامش به جبهه می پرسم، می گوید: انقلاب که شد صدای امام را از تلویزیون کوچکی که پسر عمویم خریده و با باطری ماشین روشنش می کرد گوش می دادیم آخر آن زمان روستایمان برق نداشت . با اشتیاق ادامه می دهد: 14 ساله بودم که برای رفتن به جبهه نام نویسی کردم اما به خاطر اینکه قدم کوتاه بود ردم کردند با خنده می گوید: ضایع شده بودم.
نا امید نشدم در بسیج فعالیت می کردم بعد از مدرسه می رفتیم در جاده زابل –زاهدان بازرسی می کردیم یک سال گذشت بار دیگر رفتم و نام نویسی کردم اما این بار موافقت کردند و راهی شدیم به پادگان امام حسین(ع) که رسیدیم من و دوستم محمود کیخا را رد کردند و بار دیگر به استان بازگشتیم.
اینبار وارد حوزه علمیه امام جعفر صادق(ع) زاهدان شدم و شروع به درس خواندن کردم دو سال گذشت اینبار با طلاب راهی جبهه شدیم ولی این بار توفیق حاصل شد و به مرادمان رسیدیم.
به اهواز رفتیم شبی که رسیدیم علی کیخا معاون عدوات ثارالله جهت یارگیری برای اعزام به خط مقدم آمده بود چند نفری از ما را انتخاب کرد و همان شب به لشکر 41 ثارلله پیوستیم و اعزام شدیم؛
به نهر ابتر که رسیدیم بچه ها در سنگر ها مستقر شدند و من و اقای کیخا برای فراهم کردن مایحتاج به سمت نهر علی شیر حرکت کردیم و پس از تهیه به محل بازگشتیم و روز بعد از اروند رد شدیم و وارد فاو شدیم .
آن زمان دوشکاچی و تیر بار بودم در عملیات والفجر 8 بود که شیمیایی شدم به خانه بازگشتم اما دوباره دلم تاب نیاورد و راهی جبهه شدم اما اینبار روی تخت به خانه بازگشتم.
سال 65 بود که عملیات کربلای 5 شروع شد و گردان ما را راهی خط مقدم شلمچه کردند سمت چپ سه راه شهادت عراقی ها فشار آورده بودند اما طی عملیاتی توانستیم 40 عراقی را اسیر کنیم. این عملیات دوستان عزیزی را همچون شهید علی عبادی، شهید جوادی، شهید پارسی، و بسیاری از عزیزانی که با همرزم بودند را از ما گرفت.
یک شب در آنجا ماندیم روز بعد به سمت راست سه راه شهادت عراقی ها فشار آوردند شهید میرحسینی دستور داده بود فقط دسته ویژه گروهان وارد عمل شود لذا چون ما جز دسته گروهان زید بن حارث به فرماندهی شهید حسین مسافر بودیم وارد عمل شدیم زودتر از کمک تیربارچی هایم( شهید علی عرب موذن و شهید علی فدایی) راهی خط شدم .
بدون معطلی در سنگر دکتر لکزایی و منصور سرگزی جای گرفتم و شروع به تیر اندازی کردم در یک لحظه خمپاره ای پشت سرم خورد و مجروح شدم تصور کردم از وسط نصف شدم؛  همیشه آرزو داشتم وقتی مجروح می شوم رمز عملیات والفجر 8 و کربلای 5 که در آن حضور داشتم را فریاد بکشم تا دوستانم روحیه بگیرند، آرزویم محقق شده بود فریاد زدم یا زهرا و بی هوش شدم.
به هوش که آمدم یکی از طلاب به نام و خوشنام بالای سرم بود نگاهی به من کرد و گفت موقع نماز است نگاهی به اطراف کردم برخی از بچه ها بیرون سنگر بودند سرم را نزدیک بردم گفتم اگر ماندنی نیستم مرا بیرون سنگر ببرید تا دوستان داخل سنگر بیایند نگاهی به من کرد و گفت نگران نباش نماز اولم را که خواندم برای نماز دوم بیهوش شدم و به هوش که آمدم خود را در بیمارستان لبافی نژاد اهواز دیدم . گویی رزمنده ها مرا به خودروهای زرهی رسانده و از آنجا راهی اهوازم کرده بودند ، پس از اهواز مرا به بیمارستان نمازی شیراز بردند و در آنجا ترکش را در آوردند، پیش از عمل گروهی مامور شده بودندکه به خانواده ها خبر دهند نزدم که آمدند گفتم بگذارید بعد عمل به محض اینکه عمل تمام شده بود به سراغم آمده بودند و بنده شماره خاله ام را که حفظ بودم، دادم .
به بیمارستان خاتم الانبیاء زاهدان که اعزامم کردند مادرم که نمی خواست بی تابی اش را ببینم جلو آمد و گفت خدا از تو قبول کند.
وی در پاسخ به سوال اینکه آیا لحظه مجروحیت آرزوی شهادت داشت، می گوید: آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید، پدر و مادرم کشاورز و در زابل زندگی می کردند آن زمان هم روستایی ها یک گاو شیرده داشتند که آن را هم موقع مراسم عزا قربانی می کردند لذا آرزو نداشتم شهید شوم تا مبادا مثل خانواده ای که بعد پسرشان نه تنها عزیزشان را از دست داده بودند بلکه تنها درامدشان هم از بین رفته بود نشوند تنها آرزویم مجروحیت سخت بود که محقق شد.
وی از نحوه رضایت والدینش می گوید: مادرم در ابتدا راضی نبود و می گفت ترو بزرگ کردیم تا عصای پیری مان شوی اما بعدا راضی شده بود و روز اعزام گفته بود که برو خدا از شما قبول کند.
وی در خصوص نحوه آشنایی و ازدواجش ادامه می دهد: از آنجایی که از کوچکی با دختر خاله ام بزرگ شده بودم به ایشان علاقمند بودم لذا روزی که قبول کردند بزرگترین ایثارگری را انجام دادند، ما که ترکشی خوردیم و کله پا شدیم اما جهاد اکبر را همسرم با موافقتش برای ازدواج با من انجام داد اینکه دختری بین یک فرد سالم و یک قطع نخاعی ، گزینه 2 را انتخاب کند شجاعت می خواهد.
سال 69 ازدواج کردیم و حاصل ازدواجمان دو دختر دو قلو به نام های فاطمه و زهرا است که مسئولیتش به دوش حاج خانم افتاد که ان شالله اجرش با فاطمه زهرا باشد.
سهیلا سرگزی همسر حسین ادامه می دهد: از آنجایی که دکتر ها گفته بودند که بچه دار نمی شویم از حضرت زهرا خواستیم که به ما عنایتی نماید لذا نام فرزندانمان را فاطمه و زهرا گذاشتیم.
وی ادامه می دهد: هر دختری آرزوهایی دارد روزی که ایشان به خواستگاری آمدند حتی تصورشم را هم نمی کردم روزی قبول کنم هر چند پروسه پاسخ یک سال طول کشید ، شب نوزدهم ماه رمضان بود که در عالم خواب دیدم برای جبهه دارند مهیا می شوند و من را هم در لیست گذاشته اند لحظاتی منتظر بودیم تا اینکه حضرت علی(ع) آمد و از حسین برایم خواستگاری کرد.
با خانواده ام در میان گذاشتم اما قبول این موضوع برایشان سخت بود تا اینکه پدرم در عالم خواب دید که فاطمه بنت اسد از حسین برایم خواستگاری و در عالم خواب اطمینان داده بودند که خدا پشتیبانشان است.
به این جای حرف ها که رسید حسین خندید و گفت: صاحب دارم هوایم را دارند.
حسین ادامه می دهد: خجالت می کشیدم این موضوع را با خاله ام در میان بگذارم لذا روزی که یک هیات برای این موضوعات به استان آمده بود  ماهرانه مرا تخلیه کردند که چه کسی را دوست داری ، آن ها برایم رفتند خواستگاری تا اینکه در نهایت حاج خانم شد خانم خانه ام.

سهیلا در خصوص اینکه آیا از ازدواج با حسین پشیمان نشده، می گوید: از ازدواج با ایشان نه ولی فشار مشکلات شاید لحظه ای در ذهنم خطور کرده باشد.
وی ادامه می دهد: روزهای سختی داشتم یک بار در اتاق عمل نبض ایشان رفت که بسیار شرایط سختی بود آن لحظه؛ یک بار هم که با هم راهی مشهد شده بودیم برای درمان از پهلوی ایشان بافت برداشته و برای عمل تومور استفاده کرده بودند که احتمال نابینایی می رفت.
با اینکه در مشهد بودم فرصت زیارت برایم پیش نیامده بود روزش حسین به من گفت برو حرم زیارت کن برایم اتفاقی نمی افتد که گفتم این بار امام رضا(ع)  از من گله نمی کنند همان لحظه درب اتاق را زدند و کارت دعوت غذای حضرتی را به ما دادند بار دیگر لطف ائمه شامل حالمان شده بود و دعوت امام رضا (ع) شدیم.
وی با خنده می گوید: هیچ کمیسیونی برای خانم های جانباز نیست ولی اگه تشکیل شود ما 100 درصد جانباز می شویم امیدواریم ائمه پای نامه جانبازی مان را در قیامت امضاء کنند.
حسین در خصوص اینکه آیا از حضور در جبهه پشیمان نیست، می گوید: خوشحالم سرباز انقلاب بودم و هستم و توانستم بار کوچکی از این انقلاب بردارم و امیدوارم این مشقت ها کفاره گناهانم باشد.
وی می گوید: یکی از صحنه های تلخی که هیچ گاه از ذهنم دور نمی شود لحظه وداع دو برادر در جبهه بود لحظه ای که علی عبادی برادر بزرگ محسن عبادی ترکش خورده بود برادرش بالای سرش آمد و شروع به گریه و پیکر غرق به خون برادر را بوسید و انگشتر او را از دستش در آورد دیری نپایید که ایشان هم در زمره شهدا قرار گرفتند.
ثانیه به ثانیه لحظه های جنگ تلخ است پیکرهای غرق به خون ، همرزمان و دوستانی که تا ساعتی پیش کنارمان بودند و اکنون باید از روی جنازه شان رد می شدیم ، محسن عبادی ، علی عبادی، شهید هراتی ، عرب موذن، علی فدایی ،شیرکوهی وحسین مسافر که امروز جای تک تکشان خالی ست.
درحالی که اشک از چشمان حسین سرازیر شده زمزمه می کند کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی و در ادامه در توصیف جبهه می گوید: فضای جبهه پر از معنویت ، نور، اخلاص و تدین بود هیچ چیزی غیر از ذکر خدا مطرح نبود آنجا خدا بود و خدا ، جهاد اکبری بود برای مبارزه با نفس ،همه رزمندگان بلا استثناء قران های کوچکی داشتند و ذکرشان نام خدا و ائمه بود گویی فضای آسمانی بود که ما خاکی ها قاطی شده بودیم .
ادامه می دهد: جبهه درس شجاعت، از خود گذشتگی، ایثار، فداکاری و مقاومت را به من آموخت و با فرماندهانی چون سردار دانش شهرکی، سردار باغبانی و علی کیخا همرزم شدم.
وی با بیان اینکه خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند برای خوشبختی، اشتغال و ازدواج جوانان و کوری چشم دشمنان انقلاب دعا کردند.
همسر حسین می گوید: کاش همه ما بدانیم و متوجه باشیم قدر ایثارگران و رزمندگانی که سر دادند تا انقلاب ما سرو قامت بماند عزیزانی که چشمشان بی فروغ شد تا چشم ما باز باشد قدر ان هایی که دهن هایشان بسته و شکسته شد تا فریاد ما رساتر شود گلویشان بریده و صدایشان خاموش شد تا ما فریاد زدن و بیان حق را یاد بگیریم دست دادند تا دست به سوی اجنبی دراز نکنیم قلب هایشان دریده شد تا ایران مثل یک قلب در دنیا بتپد و کسانی که قطع نخاع شدند و خمیدند تا انقلاب سرپا بایستد و کمر خم نکند پا دادن تا به ما درس ایستادن بیاموزند تا امروز ما در سایه ارامش زندگی کنیم حیاتشان از بین رفت تا حیات ایران باقی و جاوید بماند و گمنام رفتند و به مرز فنا رسیدند تا اسلام به مرز وفا برسد قدر همه نعمت هایی که در سایه مقام معظم رهبری داریم را بدانیم.
حسین در پایان می گوید: امیدوارم به گونه ای عمل کنیم که فردا شرمنده شهدا نباشیم چرا که برای این امنیت خون دل ها خوردیم و عزیزان زیادی برای این سربلندی پر پر شدند.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده