نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

چرا کُشتیش

چرا کُشتیش

آمبولانس، آمبولانس، آمبو... دستپاچه آخرین بخیه را روی بازوی مجروح عراقی با پنس گره زدم. از قیافه اش خوشم نمی آمد! دست خودم نبود. پنس و قیچی را کنار مجروح عراقی رها کردم و داد زدم.
تنها خمپاره سفید دنیا!

تنها خمپاره سفید دنیا!

خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی میرود و هی می آید و با دمُش گردو می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم! » می گویم: «آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟
گواه

گواه

ميداني كه براي چه به منطقه رفته بودم؛ خواستم عكس بگيرم، از هر چه كه مي ديدم؛ از ايثار نوجوان هايي كه نارنجك به كمر می بستند
سجده با پیشانی سوراخ

سجده با پیشانی سوراخ

به اطرافم نگاهی کردم. زنان و دختران همسفرم هر یک حالی داشتند. من هم در فاصله ای دور از دیگران و در پشت تلیّ از خاک با جمجمه پیشانی سوراخ شده ات خلوت کردم. حالا من بودم و تو، دست بردم و خاک گونه هایت را ستردم.
بسیجی های الله اکبری

بسیجی های الله اکبری

مصطفی بعد از پانسمان پایش به اتاق آن پزشک رفت و از او پرسید:«اگر قسمتی از بدنتان زخمی باشد و روی آن را بدون بی حسی ضدعفونی کنند و حتی بخشی از آن را بکِنند، احساس درد نمی کنی؟»
شهید خجالتی

شهید خجالتی

عملیات خیبر سال 1362 انجام شد و مصطفی یکی از جوانان رزمنده بود که در منطقه طلائیه از ناحیه پای راست مجروح شده بود. ترکش پشت پایش را از بالای زانو خراش داده بود. بر اثر این جراحت به بیمارستانی در شهر مقدس قم منتقل شده بود.