به فکر پاتک

به فکر پاتک

شلپ افتادم توی چاله لجن و آت وآشغال کنار تانکر آب که با بیل مکانیکی کنده بودند. بچه ها موقع ظرف شستن آشغال ها را می ریختند توی این چاله تا بعدا رویش را بپوشانند. گنداب تا کمرم رسیده بود. پشه و مگس دور سرم می چرخیدند. از دور کردلو را می دیدم که دست گذاشته روی شکم و می خندد.
صیاد به تور افتاد

صیاد به تور افتاد

بعد از آموزش های آبی در سد دز، گاهی می نشستیم به ماهیگیری. شنا، غواصی و سکان داری را از رحیم تاران یاد می گرفتیم که مسئول آموزش بود. لب دز نشسته بودیم و همه حواسمان پی قلاب بود تا اگر سنگینی کرد، تندی بکشیم بالا؛ که وزیر هاشمی با فریاد و حرکت دست، دوستش را صدا زد: « گل بورا! ماهی تو تورافتاده سنگینه»!
مرد حسابی، دارم غرق می شوم!

مرد حسابی، دارم غرق می شوم!

فقط شایعه بود. اما ترس مثل سرمای آب، توی جانم نشسته بود. توی مرز سکته بودیم. فکرش را بکنید با تن داغ و پوشش کامل نظامی یکهو پرتتان کنند توی آب یخ. شوکه شده بودیم. شاید چند لحظه ای هم بیهوش. وقتی به خودم آمدم، همه توی آب گل آلود دست و پا می زدیم.
گوشمان به حرفش نبود

گوشمان به حرفش نبود

رجب دم به دقیقه می گفت:«بیایید برگردیم توی سنگر، عراقی ها دارند با دید کامل می زنند». گلوله یک توپ، چند متری آن طرف تر از ما، به خاک نشست. گرد و خاک تنوره کرد رو به آسمان. سه نفری با رجب خان محمدی و رحیم تاران، بساط اختلاطمان را پهن کرده بودیم روی خاک ریزپد 6، جزیره مجنون.
نفس گرم

نفس گرم

قرار نبود در مراحل اولیه عملیات و الفجر8 هیچ کدام از بچه های یگان دریایی شرکت کنند. تدبیر فرمانده بود تا بچه ها برای مراحل بعدی عملیات، ذخیره بمانند. شب اول هیچ کدام اجازه نداشتند در مرحله خط شکنی حاظر باشند؛ جز دو نفر: من و نادر منصوری.
ستبر تیر و ترکش

ستبر تیر و ترکش

سرش فریاد زدم: «مهمانی نیامده ای، دو بار که شیرجه بزنی، قایق را گرفته ای». آب شتک می زد و قایق با هر موج دور تر می رفت. وقتی پیاده شدیم تا دنبال جعبه کمک های اولیه بگردیم، گفته بودم طناب قایق را به یک جایی بگیراند. حالا محمدی همین طور افتاده بود روی مهمات و قایق مانند گهواره با تن نیمه جانش روی آب تکان می خورد.
۹
آرشیو